سرمشق من شهید سید محمد رسول نوبخت
این پست ثابته مطالب جدید پستای زیری!!!!! سلام. بالاخره بعد از تلاش های زیاد به عنایت حق تعالی توانستم وصیت نامه ی شهید سید محمد رسول نوبخت را پیدا کنم و براتون بزارم... این پست از این به بعد ثابته تا هرکسی که قدم رنجه فرمود وبلاگم ایشونو بشناسه !! ولی جا داره یکم درباره ی این فرشته ی آسمونی بدونید . برای همین یه سر گذشت ازشون + وصیت نامه میزارم برای این که طولانی نشه پستم بقیشو تو ادامه مطلب بخوووووووونید.. حتما حتما بخونید ها مقدمه : دقت کردید اگه معــــلم و استــــادی رو دوســــت داشتــــه باشیـــد حرفاشونم روی شما تاثیر میزارد و درسشونو بیشتر میفهمید ؟؟ امــــام صـــــادق (ع) میفرمایند : هرکســــی که ما اهــــل بیتو دوست داشــته باشه و محبت ما تو قلبش محقق بشه چشمه های حکمت بر زبانش جاری میشود .. ++کسی که دلش سالمــــه ؛ سلامته دلش میره واسش علم میاره . . ما اصلا آدم دل سالمــــه بی علم نــــــداریم ... ولی کسی که عالمه و سلامت دل نداره جاش تهه جهنمه.. پس مواظب دلاتون باشید... امام زمـــــان میگویند: خیلی ها حضرت علی (ع) رو دیدند ... ولی بعضیا علی رو دیدند و به جهنم رفتند بعضیا علی (ع) رو دیدند و عاشقشون نشدن ... ++ سوال ؟؟ :مطمئنید اگه امام زمانو ببینید قلبتون از دیدنشان آتیش بگیره و دلتان برود ؟؟.. نتیجه گیری = امام زمانو از تهه دل دوست داشته باشید (عاشق باشید)>>>» حرفاشون روی شما تاثیر میزاره »>> عالم میشید خلاصـــــــــــه تر :::: عاشق باشی عالم میشی !!! پی نوشت : برگرفته از سخنان استادپناهیان واســـــــه ما آب نشد .. رو سر فلسطینی ها ، نارنجـــک و بمــب کـــــه شــــد ..... +++++++++ میگـــــــویند هر رفتی آمـــدی دارد ... من نیز میگویم هـــــــر رفتنی آمدنی دارد..... پنجشنبه ها را دوست دارم ... دانـــــــــــه دانـــــــــــــه حســــــــرتـــــت را میــــــــخورم ... شایـــــــــــد یکی از آن هـــــــــــــا بهشـــــــــــتی بود..... +++++++++++ بـــــاران که میــــبارد ... تیشرتم را تنــــــم مــــــی کنـــم میزنـــم بیـــــــرون و تو خیــــــابونا راه میــــــرم... کی مـــــیشود که جمله مستقبل آن مـــــــرد در بــــــاران خواهد آمـــــد مضــــــــــــــارع شـــــــــــــود.... سینه پهلو هایم فدای یه نـــــــــگاهــــــــت.. چه تفاوت هاست میان شفیع شفیعی (نام شهید میدان شهرمان ) و شاهین نجفی .... در دستور زبان خوانده بودیم که نجفی یعنی کسی که اهل نجف هست و شفیعی یعنی کسی که شفاعت میکند... کدام یک را باور کنیم ...؟؟ شاهین نجفی یا شفیع شفیعی ..... ـــــ شاهین نجفی هم میشود استثناء این قاعده ...ـــــ حیف فامیل نجفی واسه اون ... اگه عروسکمو به دوستم مریم بدم اگه با داداشیم دعوا نکنم اگه مهر جانماز بابابزرگو تو دهنم نکنم میـــــــــــــای؟؟ جاتون خالی بود... بوی خوبی می اومد ... نمیدونم از درختا بود یا از قبـــرا ... پست امروزم مادرانه ی از طرف همه ی بزرگایی که هنوزم بچه ان واسه ی مادراشون !! حالا میخوان وزیر باشن یا وکیل یا دکتر و کورش کبیر! مـــــــــــــــــــــــــادرم : یادت می آید چه روز ها که به خاطر من درد کشیدی و هیچ نگفتی یادت می آید چه شب ها که برایم لالایی خواندی تا بخوابم یادت می آید که وقتی دل درد میشدم همراه من اشک میریختی یادت می آید که به خاطر من موقعیت های شغلی بسیاری را رد کردی یادت می آید اولین باری که راه رفتم دستانم را رها نکردی تا مبادا بی افتم یادت می آید که مدام خودم را کثیف می کردم و تو مدام مرا تمییز میکردی؟ یادت می آید که اول غذای مرا دهانم میکردی و غذای خودت از دهن می افتاد یادم نمی آید!! یادت می آید که همیشه خراب کاری میکردم و آتش میسوزاندم و تو میدویدی تا جلویم را بگیری ولی من یادم نمی آید!! یادت می آید که موهای زیبایت را میگرفتم و با تمام وجود میکشیدم و تو آخ نمیگفتی ولی من یادم نمی آید!! یادت می آید که به خاطر اذیت هایم اولین موی سپیدت پدیدار شد یادت می آید که به زور قاشق را دستت میگرفتم تا خودم غذایم را بخورم و فاشق کج میشد و روی لباسم فرود می آمد و همه ی دور وبرم کثیف میشد یادت می آید که به خاطر نخریدن عروسک پشت ویترین مغازه ی توی زغفرانیه زدمت و سرت داد زدم منم یادم می آید!! یادت می آید که وقتی اولین بار رفتم مدرسه مجبورت کردم برایم کیف چرخدار بخری می آید!! یادت می آید وقتی به من گفتی که برایت آب بیاورم گفتم نمیتوانم، خودت بیاور یادت می آید که وقتی مریض شده بودی مجبورت کردم مرا ببری تولد دوستم یادت می آید که چقدر سرت داد میزدم و بهت توهیین کردم یادت می آید از خورا ک و پوشاکتان زدید تا من را بهترین مدرسه ی شهر بگذارید یادت می آید که وقتی پیامک زدن را یاد نداشتی مسخره ات کردم و گفتم بی سوادی می آید!! یادت می آید که وقتی دکتر شدم آنقدر به خودم مغرور شدم که یادم رفت ازت تشکر کنم منم یادم می آید!! یادت می آید که روزها و ماه ها میگذشت و به دیدنت نمی آمدم یادت می آید که تو روز به روز خمیده و کوچک میشدی و من روز به روز قوی تر و بزرگ تر منم یادم می آید!! یادت می آید که دیگر نمیتوانستی کارهایت را انجام دهی و من کمکت نکردم یادت می آید که به سختی راه می رفتی و من یه بار هم دستت را نگرفتم تا کمکت کنم من هم یادم می آید!! یادت می آید که وقتی فراموشی گرفته بودی و مدام میپرسیدی تو کی هستی عصبانی شدم و داد زدم لازم نیست بدانی یادت می آید که خانه پدری ام را فروختم و تورا به خانه ی سالمندان فرستادم من یادم می آِید ولی تو یادت نمی آید!! یادت می آید که چند بار با دستان لرزان و خط کج و معوجت برایم نامه نوشتی و به دلیل مشغله کاری جوابت را ندادم یادت می آِید که وقتی حالت وخیم بود من در انگلستان در حال جراحی قلب ثروت مندترین سیاست مدار انگلیسی بودم یادت می آید وقتی مردی آیزایمرت خوب شد ؟ اکنون سرم را گذاشته ام روی قبرت و. گریه میکنم ... نمیدانم می بینی مرا یا نه ؟ حالا دارم تمام لحظاتی را که تو برایم زحمت کشیدی را می بینم و به خاطر می آورم. ولی افسوس که خیلی دیر چشمان کورم بینا شد... ولی خیلی زود تو را از دست دادم... دیگر نمیتوانم از روی قبرت سرت داد بزنم و موهای بلندتو بکشم ....... مــــــــــــــــادر عزیزم : یادت می آید که من توانسته باشم زحماتت را جبران کنم ؟ ولی من یادم نمی آید!!! نوشته ی ادبی از س.ن مادر جان ابه اندازه تمام سلول های بدنم دوستت دارم... قدر مادراتونو بدوووووووووووووووونییییییییین یادش بخیر شعر خسرو شکیبایی : مادره من مادره من تو یاری و یاور من ... واسه همه مریضا دعا کنید ... شهید نوبخت شما هم واسشون دعا کنید... هنوزم مستم !!! عجب بوی خوبی میداد لباس بابا م... بوی حسین ... بوی خاک خون خورده ... بوی رود.. بوی یاس ...بوی امام زمان !! خدایا یه کاری کن حد اقل تو خواب شبم کربلا رو ببینم ! روز مادر آپ میکنم با عرض پوزش به علت کار زیاد توی این دو سه روزی که مادرو پدرم قراره از کربلا تشریف بیارن و امتحانای مستمر و ... از همه دوستان کمال سپاس و قدر دانی رو دارم که مارو فراموش نکنن دو روزه !! پی نوشت : تو این مدت که مادر و پدرم نبودن پی بردم که یه هنر به اسم آشپزی دارم و غذا های خوشمزه درست کرم تو این مدت فهمیدم میتونم ظرف بشورم و در عین حال ریاضی مو ۲۰ بشم ، میتونم یه ساعته غذا درست کنم بدون این که بسوزه !! میتونم برم سبزی فروشی و واسه خودم که به شدت مریض شدم جعفری بگیرم تا باهاش سوپ درست کنم !! نتونستم جلوی خاله هامو بگیرم که منو نبرن دکتر !! نتونستم جلو دکترو بگیرم که آمپول ننویسه !! نتونستم جلو آمپول زنو بگیرم که بدون بی حسی آمپول نزنه!!!! خدا نگه دار تا چند روز آینده ++++ از همه دوستانی که کمکم کردم ممنون مادر بزگ خدا بیامورزم همیشه جمعه ها یه پیمانه بیشتر غذا درست میکرد... اون موقع هیچ کی نفهمید چرا .... دبستانی که می رفتیم پیش دبستانی هم بود و به همین دلیل پشت ساختمان مدرسه تاب و سرسره و وسایل بازی داشت که استفاده از آن برای دبستانی ها اکیدا ممنوع بود و جریمه سنگینی در بر داشت!!! من و دوتا از دوستان صمیمی ام که چهارم دبستان بودیم عاشق تاب و سر سره بازی اونم فقط تاب و سر سره های مدرسه بودیم (بهتره بگم جونمون میخارید!! جومونگ الانه و تصمیم گرفته بودیم همون روز به آرزو مون برسیم برای همین صبر کردیم تا دور و بر تاب و سر سره ها خلوت شه و بعد به صورت لاک پشتای نینجا یکی یکی پشت به پشت دیوار رفیتیم و در حیاط خلوتو که مثل در تویله بود باز کردیم و هر کدوم مثل فنچی که در قفسو باز کرده بود از خوش حالی ذوق میدیم و تاب و سر سره سوار میشدیم طور که داشتیم بازی میکردیم صدای سوت خانم ناظممان که زنی فوق العاده بد اخلاق بود شنیدیم برای همین سریع مثل شرلوک هولمز دویدیم و زیر یکی از نییم کتایی که اونجا بود قایم شدیم !! اتفاقا حدسمان درست از آب در آمد و ناظممان وارد محوطه بازی شد و یه نگاهی دور و بر انداخت ،صدامونو خفه کرده بودیم ! نیستیم چه برسه به لاکپشت اونم از نوع نینجا ! رفت به طرف در تا بره تو ساختمان که یک دفعه یکی از دوستام به اسم مهسا یه مورچه دید رو دستش و جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ بلندی کشید بلند شیم که سرمون محکم خورد به جامیز و ستاره دیدیم دور سرمون !! تمام سوت کشان به طرفمان آمد و گو شامونو پیچوند و به طرف دفتر برد و حسابی دعوامون کرد... فردای آن روز سر صف مارو مثل قاتلا دست بسته ردیف پشت سر هم آوردند و ایستادیم رو به بچه ها که تو صف واستاده بودن و به ما خیره شده بودند !! جنگلای آمازون نگاه میکردن طرف ما نشانه میرفت اعلام کرد که و سوارتاتی تاتی و قان قان پیش دبستانی ها شدن!! وقتی جملشو کامل کرد تمام مدرسه منفجر شدن و اولا با انگشتاشون مارو نشونه میگرفتند و قاه قاه میخندیدند !! و ما دوتا هم با عصبانیت به مهسا نگاه می کردیم اگه خوندید و نظر نداده برید حلالتون نمیکنم اون موقع ها فکر میکردم چقدر بزرگم! اگــــــــه یه چیــــــــــــــز ے رو از دست بدے چیکار میکنی ؟؟؟؟ اول میخواستم گزینه بدم بعد گفتم بزار هرچی خودتون میخواین بگید !!! عشــــــق با دانــــــــش متمم میشود هرکه عاشــــــــق شد معلـــــــــم می شود .. روز معلم به تمام کسانی که حتی یه کلمه به من آموختند تبریک یادش بخیر نوشت : یادش بخیر وقتی معلم جغرافی و تاریخ برایمان ترانه ی بارانی می سرود قلبمان تند تر میزد و زیبایی باران را حس میکردیم ... +یادش بخیر وقتی تاریخ ادبیات جواب میدادم یه بار معلم گفتند: ۳مورداز آثار نظامی من نیز با اعتماد به نفس گفتم : مخزن الاسرار ، خسرو و شیرین و ملـــخ ها !!! +یادش بخیر چه قدر با دوستانم برای خود شیرینی پیش معلم زبان کورس میزاشتیم!! یادته ؟؟ دیگه داره اشکم در میاد!! هـــــی یاد پارسال بخیر.... تا حالا شده یه بار بگیم : پاییز را دوست میدارم چون آغازه دیداره من و توست !!! هــر نفــــــس آواز عشـــــق می رسد از چپ و راســت مــــــا به فلک می رویم عزم تماشا که راست؟... ما به فلــــــــــک بوده ایــــــــم یار ملَک بوده ایـــــم باز همــانجـــــا رویــــــــــم، جمله که آن شهر ماسـت خود ز فلـــــــــــک برتریــــــــم ، از ملَک افزون تریم زین دو چـــــــرا نگذریم ؟ منزل ماکبریاســــــــت گوهـــــر پاک از کجا ، عالم خـــــــاک از کجا بر چه فرود آمدیت؟ باز کنـــــــید این چه جاست؟ بختِ جوان یار ما ، دادن جان کـــــــــــــار ما قافــــــــله سالار ما ، فخـــــــــر جهـان مصطفی است از مه او مَه شکافت ، دیدن او برنتافــــــــــــت.. ماه چنان بخــــــت یافت ، او که کمینگه گداست.. ................................ آمد موج الست ، کشتی قالب ببست باز چو کشتی شکست ، نوبت وصل و لقاســــــــت... لطفا دعا کنید : مادر و پدرم فردا عازم سفر کربلا هستند، برای سلامتیشون دعا کنید... التماس دعا خدایا نکنه منم مثل اونا بشم!!!!! می خندیدند و مســــخره میکرند... یکی میگفت : این ها یه مشت دروغه که شیخ ها برای گریاندن مردم می بافن... یکی دیگر هم به تمسخر میگفت : هه بچه ی چهار ماهه اسمم داشته و اسمش محسن بوده... یکیشون متخصص دندان پزشکی بود و یکی دیگشون سفیر!!! خدایا اگه روشن فکر شدن و کسب علم این بلارو سرم میاره که دختر پیامبرو هم مورد تمسخر قرار میدم میخوام مثل بابا بزرگ خدابیامرزم تا کلاس ششم درس بخونم!!! پی نوشت : امام زمان من نمیدونم وقتی ظهور کردین با چه رویی دیگه میتونم بهتون نگاه کنم! من به جای اونا خجالت کشیدم از شما... خواهش میکنم عذر خواهی منو بپذیر... لعنت به هرچی روشن فکره تاریک فکره!!!!!.... ٪ وقتی حضرت علی پیش پیامبر رفتن ایشون گفتند سپرتو بفروش و برای دخترم زندگی درست کن ولی نگفتن که حضرت زهراخودش واسه علی (ع)سپر میشه ... ******************************************************************* چه دلگیر می شود کوچه ای که از امشب کسی در آن برای همسایه ها دعا نمی کند... گـــاهی آدما بدون نیاز به دریا و آب غرق میشن!!!! تو خشکی!! اونقدر غرق زندگی و دنیاشون میشن که دیگه با شوک 360 هم نمیشه برشون گردوند! منم غرق شدم.. باور کنید دنیا خطرناک ترین اقیانوس برای غرق شدنه! مواظب باشید از شنا کردن غافل نشید... شنــــا کـــــردن تو جـــــریان خــــــــــدا ! یادم باشد که درس و مدرسه و دانشگاه و خونه ی عمو و دایی لوازم جانبی برای شنا کردنن و هدف اصلی یه چیز دیگه است ... یک ماه از سالی گذشت که یک ماه پیش سال نو بود.... زمان هیچ وقت صبر نمیکرده .. از قانون نسبیت انیشتین استفاده کن و زمانتو واسه کسی خرج کن که جزو عمرت به حساب نیاد... فقط اومدم همینو به خودم یاد آوری کنم... همین سه کلمه رو به یاد بسپار : اقیانوسه دنیا... غرق شدن... جریان خدا... سلام دوستان ایــــــــنجا هیچ پیام تبلیغاتی نزارید .. فقط یه پنــــد بدید... بهترین سخنی که تا حالا شنیدید، ؛بهترین پندی که از زندگی گرفتید... باتشکر ღدخترشیعهღ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.. خیلی لطف دارید که میخونید دوستان ![]()
![]()
...![]()
ادامه مطلـب
بسم الله ارحــــمن الرحیم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به امید روزی که آگاهیمون اونقدر بره بالا از امام که دلمون آماده بشه واسه تاثیر پذیری
![]()
![]()
= 




به نام خدا
*حس عمیق آشنایی*
وقتی اولین نمازم را خواندم، با این که کوچک تر از آن بودم که بتوانم تا ده بشمارم؛ اما خاطره آن روز را نمیتوانم از یاد ببرم.تا زماني كه ضربان قلبم تند وكند ميزند ونفس ميكشم، هرگز آن روز را فراموش نميكنم. آن روز اول؛
![]()
روزي كه چادر گل گلي اي كه مادرمهربانم دوخته بود را بر سر كردم وايستادم و نماز خواندم. گاهي صدايم از هيجان بالا می رفت وگاهي صدا از گلويم خارج نميشد و از خجالت سرخ می شدم! آخر به من گفته بودندکه نمازخواندن یعنی: گفت وگوی تلفنی با آفریدگار این جهان و هرچه در او هست. در تصور کودکانه من، آن یعنی مهم ترین آدم کله گنده ی روی زمین!
همان طور كه با دقت هرچه تمام، جملات عربي اي را كه حفظ كرده بودم و معني اش را هم به طور دقيق نمي دانستم بر زبان مي آوردم ؛ تمام تلاش خود را براي ساكن ايستادن ميكردم( اين كه دائم این پا و آن پا نکنم و رويم را از قبله بر نگردانم!!!). وه كه چه لذتي داشت آن نماز...
دوران کودکی وآن احساسات پاک ومعصوم، من را با سرعت هرچه تمام ، به پاک ترین معبود جهان ،خدا،نزدیک میکرد. همیشه برایم جالب بود که میدانستم خدا، با این که سر شلوغی دارد؛ به من هرروز پنج بار، وقت ملا قات میدهد و میتوانم با او حرف بزنم! برای من آیاتی که در نماز میخواندم ،معادل کلمات وجمله هایی این چنین بود:
« - الو ، می توانم با خدا صحبت کنم؟ وقت قبلی دارم. سلام خدا جون ، دلم برایت تنگ شده بود . آمدم تا بهت بگویم که امروز یک کار خوب انجام دادم! به دوستم مریم ، عروسکم را دادم تابازی کند. دیگر قول می دهم، که اسباب بازی هایم را به دوستانم بدهم؛ تا تو من را دوست داشته باشی. فقط، یک مشکلی هست! همش شیطونه می آید در گوشم می گوید که:« یواشکی برو، شکلات هایی که مامانی ام گفته اند نخور را بردار و بخور!» من قول دادم که دیگه حرف شیطون را گوش نکنم؛ لطفا برو ودعواش کن تا دیگر من را گول نزند!»
از همان روز های اول که با خدا آشنا شدم و نماز خواندم ، خدا شده بود دوست من ومن نیز دوست خدا.
گاهی مواقع ، شب ها هنگام خواب ،زیر پتو با او درد ودل میکردم. از اسباب بازی ها ، مریم و دوچرخه ام گرفته تابدجنسی های شیطون و خوراکی های ممنوعه ( نوشابه ، قند، قرص های صورتی مامان بزرگ و..)
توی دنیای زیبای من ، خداوند ملموس تر از هر چیز دیگر بود.کسی که به من اهمیت میداد و پر حرفی هایم راتحمل میکرد.
روز ها گذشت و همان طور که نهال ایمان در وجودم رشد میکرد،من هم قد می کشیدم و بزرگ می شدم. نور خدا، قلبم را آن چنان روشن ساخته بود؛ که هیچ ابر گناهی ، نمی توانست آسمان دلم را سیاه و تاریک کند. نماز، من را پله پله به خدا نزدیک میکردو لحظه به لحظه با او بیشتر آشنا میشدم!هرچه بیشتر اورامی شناختم ، بیشتر وابسته اش میشدم.
کوچک که بودم همیشه در آسمان ها به دنبال خدا میگشتم؛ اما اکنون به نتیجه ی مهمی دست یافتم.
خداوند در آیه ی قرآن می فرماید :« من از رگ گردن به شما نزدیک تر هستم!» مگر رگ گردن داخل بدن ما نیست!؟پس خداوند نیز در درون انسان ها جای دارد؛ نه در بیرون آن!
دیگر لزومی ندارد که در جای دیگر به دنبال خدا بگردم! خداوند همین جاست؛ در درونم!![]()
صدای اذان به گوش می رسد؛ خداوند صدایم می زند! وضو میگیرم و می ایستم؛ آماده ی نماز می شوم؛ قلبم به شدت می زند!
![]()
![]()
«الله اکبر»... احساس لطیفی در تمام رگ های بدنم جاری میشود که سرشار از آرامش است!دیگر متوجه هیج چیز نمیشوم ؛ دیگر سردی دنیا را حس نمیکنم! از خود بی خود می شوم. همان حس لطیف وارد قلبم می شود؛ و با جاذبه ی خود دنیا را در مقابل چشمانم بی ارزش میکند و تمام وجودم را پاک و منزه می گرداند.
آری! آن حس لطیف، همان خداست...
شیطان که رانده شد بجز یک گناه نکرد ***** خود را برای سجده بر آدم رضا نکرد
شیطان هزار مرتبه بهتر، ز بی نماز ***** چون، آن سجده بر آدم و این ، بر خدا نکرد
![]()
.![]()
![]()

؟ ولی من یادم نمی آید!!
؟ ولی من یادم نمی آید!!
؟ ولی من یادم نمی آید!!
؟ ولی من یادم نمی آید!!
؟ ولی من یادم نمی آید!!
ولی من یادم نمی آید!!
؟ ولی من
؟
؟
؟ ولی من یادم نمی آید!!
؟ من اندکی به یاد می آورم!!.
؟
؟ منم یادم
؟ منم یادم می آید!!
؟ منم یادم می آید!!
؟ منم یادم می آید!!
؟ منم یادم می آید!!
؟ منم یادم
؟
؟ من هم یادم می آید!!
؟
؟ منم یادم می آید!!
؟
؟ من یادم می آید ولی تو یادت نمی آید!!
؟
؟ من یادم می آید ولی تو یادت نمی آید!!
؟ من یادم می آید ولی تورا نمیدانم!!![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
اون بنده خدایی که میکروفون دستش بود و یه جورایی مجری بود یه مسابقه گذاشت و گفت
!! همین طور که داشتم میخوندم یه دفعه دیدم همه شروع کردن به دست زدن و جو عرفانی تبدیل شده بود به خنده بازار و همه میخندیدن و دست میزدن خلاصه خودمم از حرکت خودم تعجب کرده بودم و مجلس به وجد اومده بود که خانمه اومد
کلی خجالت کشیدم چون بد نگاه کرد بهم .. مادر دوستم که از خنده داشتن خفه میشدن !! به هممون جایزهدادن ولی تا آخر مجلس بچه ها که تا اون موقع حوصلشون سر رفته بود
.. این منم دیگه ... هرجا میرم آبروریزی میکنم

![]()
نمیتونم نت بیام و نظراتو تایید کنم و بهتون سر بزنم ![]()
![]()
![]()
![]()
... کشفیدم خودمو ![]()
![]()
![]()
ولی یه کارایی رو نمیتونستم انجام بدم !!![]()
![]()
ای خدا !!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عنوان مطلب :
لاک پشت نینجا
تاب و سر سره (منطقه ممنوعه
) لو رفتن
![]()
![]()
) برای همین یک روز که قبلش یانگوم (
) دیده بودیم و اون قسمتشم جنگ و دعوا بود تحت جو شدید قرار گرفته بودیم ![]()
و مثلا آرتیست بازی در یاریم ..
.. همان ![]()
ترس تو چشمامون موج میزد!!
یه لحظه به خودم گفتم ما ها پت و متم
وقتی خوبه خوب مطمئن شد که کسی نیست
ما ام که حول شدیم
و دست و پامونو گم کردیم اومدیم
خانم ناظم هم با عصبانیت ![]()
انگار که داشتند مستند حیات وحش میمونای ![]()
.. خانم ناظم رفت پشت تریبون و با بلندگو در حالی که انگشتشو به
: دیروز این سه چهارمی به حساب بزرگترای مدرسه رفتند![]()
![]()
![]()
و اونم به زمین خیره شده بود که یکدفعه گفت : اِ بچه ها سووووووووووسک !!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
ما غرق شدیم..
. توی درس .
... توی دنیا...![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
| MisS-A |






